ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه

زنان سینماگر ایران معاصر

انجمن گفتگو و دموکراسی به مناسبت  روز زن مراسم بزرگداشتی با عنوان «زنان ایران و نقش برجسته‌ی آن‌ها در ادبیات و سینمای معاصر»٬ برگذار کرد و از من دعوت کردند در این برنامه صحبت کنم. این یادداشت متن سخنرانی‌ام در آن جلسه است. فایل صوتی نیز جهت تسهیل در پایین همین مطلب اضافه می‌شود.


مقدمه
سینما از همان شروع و در دومین فیلم تاریخِ سینمای ایران سوژه‌ای را مطرح می‌کند که جامعه هنوز هم نتوانسته جواب قاطع به آن دهد. «حاج آقا آکتور سینما» جدای از ساختار پیشرو  و متفاوت‌اش - نسبت به زمان خود- فیلم در خور توجهی است چرا که از جامعه می‌پرسد٬ جامعه سنتی در برخورد با مقوله‌ی مدرنی به نام سینما چه برخوردی باید داشته باشد؟ جای زنان در کجای این معادله است؟
 «حاجی آقا آکتور سینما» داستان رژيسوری است که در جستجوی موضوعی تازه برای تهيه‌ی فيلم جديدش است و چون ايده ای نمی‌يابد نگران و ناراحت است. بين شاگردان موسسه‌ی او يك جوان و نامزدش حضور دارند. جوان به رژيسور می‌ گويد «حاجي آقا»، پدر نامزد او كه دشمن سينما و نمايش است، برای موضوع فيلم بد نيست. رژيسور خوشحال می‌شود و حاجی آقا را به «موسسه‌ی سينما» می‌كشاند و از حركات و حالات او فيلم برداشته و برای خودش نمايش می دهد. حاجی آقا به سينما علاقمند می‌شود و رضايت می‌دهد كه دختر و دامادش به كارشان در سينما ادامه دهند. اگرچه آوانس اوگانسیان این سوال در سال ۱۳۱۲ مطرح می‌کند و پاسخ می‌دهد اما حقیقت این است که مشکل حل نشد. حتی امروز هم بسیاری از خانواده‌ها مخالف حضور فرزندان‌شان در سینما هستند.

دهه‌ی ۱۳۳۰
زن در فیلم های دهه‌ی ۱۳۳۰ فردیت ندارد و فیلم‌سازان در گزینش بازیگران زن توجه چندانی به مهارت بازیگری آنها نشان نمی‌دهند. زن عروسک است! چه در خانه چه بیرون از آن. در این دهه مشاغل زنانِ کارکتر فیلم‌ها بیشتر خواننده، کلفت و رقاص و... بود. تهیه‌کننده‌گان برای موفقیت در فروش به دنبال این تیپ از بازیگران بودند. آنها تلاش می‌کردند زنانی را بیابند که در عرصه‌های دیگر شهره بودند. چه کسی بهتر از خوانندگان؟ در یک ارتباط متقابل خواننده سود دهی فیلم را تضمین می‌کرد و فیلم شهرت خواننده را افزون‌تر.

دهه‌ی ۱۳۴۰
سینمای ایران در دهه‌ی۱۳۴۰ در رقابت با فیلم‌های خارجی بود. طبقه‌ی متوسط فیلم‌های خارجی را ترجیح می‌دادند و طبقه‌ی پایین جامعه مخاطب فیلم‌های ایرانی. فیلم‌ها کم‌کم ساختارکاباره‌ای پیدا کردند و نقش اول زن را به کسانی  سپردند که خوب می‌رقصند٬آواز می‌خوانند و تن زیبایی دارند. سینما اسیر تن‌نمایی می‌شود. کاراکترهای زن فیلم که عموما در نقش روسپی، رقاص، خیابانی و …  هستند یا آسیب دیده‌اند یا آسیب پذیر و باید قهرمان٬ لوطی داستان چتر حمایتش را روی اینان باز کند. زن در سینمای دهه ی ۴۰ کاملا در حاشیه است چه در داستان چه در تولید.

دهه‌ی ۱۳۵۰
 دهه‌ی ۱۳۵۰ دهه‌ی شکوفایی هنرِ ایران در تمام رشته‌هاست. سینما هم از عقب نمانده است. موج جدید سینما که در اوخر دهه‌ی ۴۰ با فیلم هایی چون قیصر و گاو٬ جرقه‌های وجودش به چشم آمده بیشتر نمود می‌کند. ساختار داستان در فیلم‌ها تغییر می‌کند و به همین دلیل ناخودآگاه زنِ کاباره‌ای از داستان حذف می‌شود. کسانی که فقط صدا یا تنِ زیبا داشتند٬ حذف می‌شوند و عرصه برای زنِ هنرمند با توانایی بازیگری باز می‌شود. بازیگرانی چون پوری بنایی٬ فروزان٬ فرزانه تاییدی و گوگوش به دلیل توانایی‌شان روی موجِ نو سینما سوار می‌شوند اما دیگرانی حذف می‌شوند. دیگرانی چون ثریا بهشتی. ثریا بهشتی تا قبل از موج نو بیش از ۴۰ فیلم بازی کرده است و  حذف‌اش بدون در نظر گرفتن موج نوی سینما عجیب و غیر قابل باور است. حالا توانایی بازیگر بیش از پیش مهم می‌شود. عده‌ای تلاش دارند که حذف همه‌ی بازیگران سینما را به انقلاب سال‌۵۷ ربط بدهند! اما این درست نیست.

اینکه تا اینجای سخن تنها از بازیگران زنِ سینما گفته شد به این دلیل است که تا اینجای تاریخ٬ ما عملا فیلم‌ساز زن نداریم! جز دو مورد. شهلا ریاحی و فروغ فرخزاد. ریاحی در سال ۱۳۳۵با حمایت همسر‌اش که تهیه‌کننده سینما است فیلمی می‌سازد با نام «مرجان». این فیلم اگرچه داستانی ساده و غیرقابل باور و از جنس داستان‌های مجله‌های زرد دارد اما از دو جهت دارای ارزش است. اولین فیلم تاریخ سینمای ایران است که یک زن در مقام کارگردان است.  دوم اینکه بدون رعایت قاعده‌ی روز سینما٬ صحنه‌های رقص و آواز ندارد. ریاحی تلاش کرده ملودرامی ساده خارج از قواعد مرسوم بسازد. اما مخاطب به کلیشه عادت کرده است و از فیلم استقبال نمی‌کند! برای جبران خسارت چند صحنه رقص و آواز به فیلم اضافه می‌شود ولی بدنه‌ی مردسالار سینما باز هم اجازه توفیق به این فیلم نمی‌دهد . فروغ فرخزاد نیز مستند «خانه سیاه است» را در آن سال‌ها ساخته است. «خانه سیاه است» اگرچه در رابطه با زنان نیست و روایتی از جزام‌خانه‌ای در تبریز دارد اما متفاوت است چرا که در کنار همه‌ی فیلم‌های دیگر که از زاویه نگاه مردان تولید شده بود با نگاه متفاوت و زنانه به ماجرا نگاه کرده بود. هرچند که فرصت اکران نداشت. به طور کلی نقش های زنان در سینمای این سه دهه تا قبل از موج نو عبارت است از: شخصیتی ضعیف، فریب خورده و ساده لوح که با واقعیت جامعه فاصله زیادی دارد. در این سال‌ها هیچ جریانی فمینیستی در فیلم های ایرانی دیده نمی‌شود. شاید بهتر باشد موج غالب سینمای مردسالار قبل از انقلاب را با مثالی از یک سکانس سینمایی نشان داد.


قهرمان داستان در کاباره‌ای نشسته است و نازی  می‌رقصد و می‌خواند: 
شب اینجا٬ لب اینجا٬خبر اینجا٬دلبر اینجا
قر اینجا٬ دل اینجا٬ من اینجا٬ تن اینجا
لب انار گلریزه٬ باغ لبای تبریزه
یه پارچه آتیشه هیکل
به آتیش دست نزن جیزه!!
 درطول این صحنه، در حالی‌که بازیگر با عشوه و ادا می‌رقصد٬ دوربین روی لب‌ها، سینه‌ها٬ باسن  و پاهای نازی  متمرکز شده است و چشم‌های قهرمان٬ نوچه‌هایش و بینندگان فیلم٬ دوربین را دنبال می‌کند. در نهایت می‌توان گفت دو تیپ کلی از زن در سینمای قبل از انقلاب  موجود است. زن نجیب٬ مادرِ مسن٬ خواهرِ سربه‌زیر و زن مطیعِ خانه‌دار٬ نماد زنِ مثبت و تیپ دوم زنِ کاباره‌ایِ فاسد که در نهایت قهرمان داستان باید آب توبه روی سر‌اش بریزد و همان زنِ نجیب و مطیع را از او بسازد. باید به این نکته توجه داشت که صحبت از موج غالب سینما است و این نقد دامان فیلم‌های موج نوی سینما را نمی‌گیرد.

انقلاب۵۷ و حکومت اسلامی
حرکت های بزرگ اجتماعی هم‌چون انقلاب به غیر از تغییرات اجتماعی٬ تولید نیرو هم می‌کند. زنان در پروسه‌ی انقلاب به آگاهی می‌رسند و متوجه می‌شوند درحوزه‌های مختلف با استفاده از توان‌شان می‌توانند صاحبِ حق و نظر باشند و سینما یکی از این حوزه‌ها است.
به غیر از انقلاب٬ حکومت اسلامی هم به ورود زنان به سینما کمک کرده است. گروه‌های مذهبی و سنتی که تا پیش از این با سینما مشکل داشتند نیز پای‌شان به سینما باز می‌شود. سینماگرانی از طیف مذهبی. خانواده‌های مذهبی وقتی می‌بینند حکومت اسلامی است دیگر بهانه‌ای برای عدم صدور مجوز حضور فرزندان‌شان در سینما را ندارند. تا قبل از انقلاب حتی تصور این موضوع محال بود. نگارنده منکر حذف گسترده‌ی سینماگرانی برجسته در این برهه زمانی نیست اما اشاره به این نکته دارد که همین برهه فرصت حضور برای عده‌ای دیگر ساخت و این خاصیت تحولات عمیق اجتماعی است.  

اما مشکل جمهوری اسلامی با سینما چیست؟ جمهوری اسلامی نه با زن مشکل دارد و نه با سینما بلکه تلاش می‌کند هم‌چون دیگر حکومت‌های استبدادی از سینما به عنوان ابزار تبلیغاتی استفاده کند و در تلاش است تا الگوی مطلوب خودش را از طریق سینما ترویج دهد. پس به دنبال هنرمند خلاق نیست به دنبال بازوی تبلیغاتی است و به همین دلیل هنرمند مستقل را تحمل نمی‌کند صدای زنان را تحمل نمی‌کند چون الگوی مطلوب٬ «زن غیر مستقل» است.

سینمای پس از انقلاب
دوره‌ی اول انقلاب و جنگ
سینمایی شعار زده‌ و انقلابی که بیشتر به بررسی انقلاب و جنگ می‌پردازد و در مقابله با سینمای قبل از انقلاب اجازه‌ی حضور به زنان نمی‌دهد. اساسا به زن نقش نمی‌دهد٬فیلم‌هایی ساخته می‌شود اصلا بازیگر زن ندارد و یا زن را آنقدر در حاشیه می‌برد تا دیده نشود. در این سینما اگر هم زنی حضور داشته باشد تلاش می‌شود زیبا نباشد! یعنی از کوچکترین جذابیت ها هم جلوگیری می‌شود دقیقا عکس جریان پیش از انقلاب و کاملا مشخص است که هنوز هم دوران مردسالاری سینما به پایان نرسیده است.

دوره‌ی دوم٬ ملودرام
کمی از تب و تاب اول انقلاب و جنگ که کم می‌شود. ملودرام برای سینماگران جذاب می‌شود و ملودرام بدون زن مفهومی ندارد. کم‌کم پای رنان بازهم به سینما باز می‌شود و فیلم های مرتبط با زنان ساخته می‌شود.

دوره‌ی سوم٬ زنان فیلم‌ساز
دوره سوم زمانی آغاز می‌شود که زنان سینماگر وارد سینما می‌شوند و شروع به ساخت فیلم می کنند و دو اتفاق مهم در تاریخ سینمای ایران رخ می‌دهد. اول٬زاویه نگاه زن به سینما اضافه می‌شود. دوم٬ مسائل مربوط به زنان مطرح می‌شود. این فضای جدید سینما را به سمتی می‌برد که کارگردان‌های مرد هم فیلم‌های می‌سازند که مشکلات زنان در جامعه را پوشش می‌دهد. نقطه‌ی اوج‌اش فیلم «آفساید» ساخته‌ی جعفر پناهی است و به بزرگترین اعتراض زنان در جامعه ایران می‌پردازد. این فضا سینمای بعضی را نیز دچار دگردیسی می‌کند. حاتمی‌کیا٬ فیلم‌سازی که در فیلم‌های ابتدایی‌اش هیچ بازیگر زنی ندارد٬ فیلم «دعوت» را می‌سازد که زنانه‌ترین فیلمی است که یک مرد در ایران ساخته است.

دوره سوم را می‌توان با توجه به تاریخ  به سه دوره تقسیم کرد.

دهه‌ی ۱۳۶۰
«پوران درخشنده» اولین کارگردانِ زنِ مطرح پس از انقلاب است که با فیلم «رابطه» در سال ۶۵ وارد باشگاه فیلم‌سازان شد. تنها یک سال بعد و بادومین فیلم‌اش «پرنده کوچک خوشبختی»  در سال ۶۶ برنده‌ی سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر شد. «رخشان بنی اعتماد» که سابقه کار در تلویزیون را از پیش از انقلاب داشت در سال ۱۳۶۶ با فیلم «خارج از محدوده» بدل به تنها رقیب پوران درخشنده شد. «مرضیه برومند» با شهر موشها از تلویزیون به سینما رفت و به موفقیت چشمگیری رسید. «تهمینه میلانی» چهارمین نفری بود که در دهه‌ی ۶۰ با ساخت اولین فیلمش به نام «بچه‌های طلاق» وارد قطار فیلم‌سازان شد.
آن‌ها  یک وجه مشترک و خصیصه بارز داشتند، اکثرشان به‌عنوان عوامل فیلم‌سازی در چند سال مانده به انقلاب و بعدش فعالیت حرفه‌ای‌ داشتند و فیلم‌های‌شان مضامین اجتماعی داشتند.

دهه‌ی ۱۳۷۰
این دهه نیست بستری شد برای معرفی نام‌های جدید در سینما. «یاسمین ملک نصر» با فیلم «درد مشترک» سال ۷۳ وارد شد. «مریم شهریار» با فیلم «دختران خورشید»  «منیژه حکمت» تهیه‌کننده  شد و «سمیرا مخملباف» که یکی از  برجسته‌ترین زنان نسل دوم شد. او موفق شد با فیلم «سیب» به جشنواره‌های متعددی مسافرت کند و در نهایت جایزه‌ی ویژه هیئت‌ داوران کن را گرفت و بالاخره «مرضیه مشکینی» با فیلم «روزی که زن شدم»  در سال ۷۹ خود را به این قافله رساند.

دهه‌ی ۱۳۸۰؛ رشدی خیره کننده
دهه‌ی هشتاد اوج حضور زنان در سینما است. تعداد فیلمسازان زن  دچار چنان رشدی می‌شود که تا ده سال قبل از آن هم قابل تصور نیست.  
انسیه شاه‌حسینی، نیکی کریمی، مونا زندی‌حقیقی، حنا مخملباف، شیرین نشاط، مرجان ساتراپی، پریسا بخت‌آور، گراناز موسوی و بسیاری دیگر که ورود هر کدام از آن‌ها به سینما به بررسی دقیق‌تر مسائل زنان منجر می‌شود و البته جسارت حضور زنان در جامعه را بالاتر می‌برد. باید به این نکته توجه داشت که هم‌اکنون سینما بهترین و پذیرفته‌ترین راه ارتباط با جامعه شفاهی ایران است.

در لا‌به‌لای تحقیقاتم به این نکته برخوردم که بر اساس آماری که جشنواره‌ی پروین اعتصامی اعلام کرده است. ۸۰۰ زن فیلم‌ساز برای شرکت در این جشنواره ثبت‌نام کرده‌اند که رقمی خیره کننده است. البته قطعا این عدد شامل کسانی است که فیلم‌های کوتاه٬ مستند و بلند ساخته‌اند. در ایران امروز ۲۵ فیلم‌ساز زن وجود دارد که فیلم‌های‌شان در سینما اکران شده است. بد نیست یادآوری شود که امروز در سینمای ایتالیا و بریتانیا ۲۵ فیلم‌ساز زن حضور ندارد و از این لحاظ سینمای ایران پیشی گرفته است.


ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

کماج‌دون




رفتم میدون (نقش جهان) به پسرخاله‌ام گفتم:یه قابلمه مسی می‌خوام.
بردم اون طرف مغازه صد مدلش و بهم نشون داد یکی از یکی شیک تر با درهای شیشه‌ای و دسته‌های پلاستیکی بدون جای چکش! گفتم: نه دادا اینا به کارم نمیاد. ازاون چکش خورده‌ها می‌خوام٬ اینا که تهران هم هست. خندید و رفت از توی پستو یه دونه کماج‌دون (همون قابلمه‌ی شما) آورد چکش خورده و قشنگ.
گفتم: همین و می‌خوام!
خندید و گفت: ولی باید درش و ماشینی ببری، چکشی ندارم.
گفتم: نه دادا اصن من برا همین اومدم سراغ تو.
یه دونه از این درهای ماشینی برداشت و گفت: بیا بریم. رفیتیم پیش همسایه‌شون که نشسته بود روی چارپایه و با همه‌ی زورش چکش می‌زد روی مس. در قابلمه را داد بهش گفت: حجی دو تا چکش رو این بزِن. حجی هم با تعجب نگاش کرد گفت: چرا؟!
گفت: ایشون اینجوری دوست داره!
حجی آروم به پسرخاله گفت: خُلِس؟
پسرخاله هم زد زیر خنده گفت: نه هُنریِس!


از دفترچه‌ی خاطرات ۱۳۸۸- آخرین عید اصفهان
پ.ن: عکس را بعد از همون مکالمه گرفتم.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

خدا با «مهاجران» است!



همین که رفتم پای *دستگاه پست اومد پشتم ایستاد، منم کلا با این دستگاه بیگانه، پیش خودم گفتم ای بابا. نامه را گذاشتم روش. وزن کرد، باید روی دستگاه، مقصد و نوع بسته و رسید و ... را انتخاب می‌کردم. سایه‌اش و دیدم، برگشتم دیدم با خشم عمیقی داره نگاه می‌کنه! که یعنی چرا انقدر کُندی؟! خواستم یعنی زود کارم تموم کنم به جای اینکه اوکی کنم، کنسل کردم! دیگه برنگشتم نگاش کنم می‌دونستم الان قرمزه. داشتم تند تند مراحل و می‌رفتم ولی صدای غرغرش و شنیدم. لعنتی چرا پول تو دستگاه گیر کرد؟! دِ لامصب تموم شو...
بالاخره تموم شد. تمبر را داد. وسط زمستون و این سرما پیشونیم خیس عرق شد تا این پروژه عظیم به پایان رسید.

رفتم تو صف که نامه را تحویل باجه بدم، داداش‌مون هم رفت پشت دستگاه. نمی‌دونم چه سوتی‌ای داد، فقط گیر کرده بود منم این‌طرف هی برمی‌گشتم نگاش می‌کردم و یه لبخند گل و گشاد تحویلش می‌دادم و سر تکون می‌دادم و حرصش و در می‌آوردم! حیوونی نمی‌دونست خدا با «مهاجران» است.

*دستگاهی که عکسش اون بالاست توی اداره‌های پست هست و پاکت نامه را وزن می‌کنه و با توجه به مقصد تمبر میده.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

آتلیه زیگزاگ


اون روزها همه‌ی رویام این بود که دفتر فیلم‌سازی داشته باشم. چند سال قبل‌ترش همه‌ی انگیزه و رویاهام را گذاشته بودم تو چمدون و رفته بودم تهران تا شاید بتونم جایی در دنیای سینما برای خودم دست و پا کنم. نتیجه سال‌ها تحمل سختی و کار در دفتر و پروژه‌های این و آن شد آتلیه زیگزاگ.

بالاخره دفتر خودم را داشتم. بماند که یکدفعه دنیا بهم ریخت و باز من شدم و یک چمدان. حالا بعد از ۵ سال باز هم جای خودم و پیدا کردم اما هنوز جایی را دوست‌داشتنی تر از آتلیه‌ی تهرانم پیدا نکردم. روزهایی که پر بود از رفت و آمد دور هم جمع شدن‌ها و کل‌کل های سینمایی و سیاسی و ورزشی با دوستایی که خیلی‌هاشون الان دارن این متن و این عکس و می‌بینند و شاید اون‌ها هم دلتنگ زیگزاگ و گذشته شدند.
دلتنگ شبنم٬ مهدی٬محمد٬ وحید و فرهاد که خیلی به من کمک کردند تا شاید یکم زودتر از اون که باید بتونم اونجا را راه بندازم و فعال کنم.

این عکس هم از یکی از دیوارهای زرد اون دفتره. اینکه چرا زرده هم سوال کردن نداره!

ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

آیت الله خمینی٬ آزادی بیان و فرانسه


آیت الله خمینی پیش از از خروج از فرانسه در بیانیه ای برای تامین امنیت‌ و «آزادی بیانی» که دولت فرانسه برایش مهیا کرده بود تشکر کرد و امیدوار بود که هرگز مهمان‌نوازی مردم فرانسه را فراموش نکند. همین آزادی بیانی که امروز تندروهای ایران به آن معترض‌اند باعث شد تا آیت الله طی ۱۱۸ روز٬ ۵۹ سخنرانی٬ ۱۰۸ مصاحبه و ۳۸ اعلامیه علیه دولت وقت ایران داشته باشد و سنگ بنای انقلاب ۵۷ را بچیند.

بیانیه آیت الله خمینی به مناسبت خروج از فرانسه:
پس از چهارماه اقامت موقت در فرانسه اینجا را به مقصد کشورم ترک می‌کنم. لازم می‌دانم از دولت فرانسه برای تامین امنیت و آزادی بیانی که برای من مهیا کردند تشکر کنم و از مردم فرانسه برای ابراز حس همدلی و انسان‌دوستانه برای آزادی و استقلال ایران تشکر می‌کنم. امیدوارم که هرگز مهمان‌نوازی و حس آزادی‌خواهی مردم و دولت فرانسه را فراموش نکنم. از ساکنین نوفل‌شاتو می‌خواهم که زحمات مرا ببخشند. امیدوارم ارادت مرا بپذیرند.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

نِفِس اِز دِلی مِگِز


پل‌خواجو از همان ابتدای ساختش به دو قسمت تقسیم شد. بالا را دادند به شاه و شاهزادگان زیرپل هم سهم رعیت شد. بالا پر است از تجمل و رنگ٬ پایین آب و آجر٬ صفا و صمیمیت. دل‌های شاد٬ مردمانی که از ته دل فریاد می‌زنند و سرخوش‌اند. شاید برای همین من همیشه پایین را بیشتر دوست داشتم.
مدرسه که تعطیل می‌شد مسیر اگر خواجو هم نبود تغییرش می‌دادیم٬ کفش‌ها را در می‌آوردیم تا پاها را به آب بسپریم. صدای اولین آواز که بلند می‌شد به سمتش می‌دویدیم. ۸سال آخر که ساکن تهران بودم پا به اصفهان می‌‌گذاشتم اولین جایی که باید می‌رفتم اینجا بود.‌

امروز بعد از ۶ سال دوری این ویدیو را دیدم و دلم لک زد برای زیر پل‌خواجو٬ دلتنگ این قیافه‌های آشنا شدم و بغض عجیبی گلوم را گرفت. البته یه ضرب‌المثل هم یاد گرفتم. نِفِس اِز دِلی مِگِز درومدن

ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

التهاب در متروی پاریس


قطار داشت با سرعت می‌رفت که برق قطع شد! چراغ ها خاموش شد و قطار یکدفعه ایستاد! یه دختری دوتا صندلی اونطرف‌تر یه جیغ کوتاه زد! همه با ترس و لرز همدیگه را نگاه می‌کردند! به یک دقیقه هم نرسید چراغ‌ها روشن شد و قطار راه افتاد.

قطع برق تو متروی خسته‌ی پاریس خیلی عادیه اما دیروز مثل همه روزهای دیگه نبود.
صدای آژیر و هلی‌کوپتر، بالاخره عصر که شد با دود و گلوله ترکیب شد تا یه عده پای تلویزیون‌ها کف بزنند.
اما فرانسه قربانی کم نداشت. چه روزنامه‌نگاری که پشت میز کارش بود با یک قلم، چه پلیسی که در حال انجام وظیفه بود، چه گروگانگیری که معلوم نیست فقر، سرکوب، تبعیض یا چه عامل دیگری به دامن بنیادگرایی هدایتش کرد.

اما بزرگترین قربانی چهارشنبه سیاه، جامعه‌ی فرانسه است. جامعه‌ای رنگارنگ که حالا با تردید بهم نگاه می‌کنند
.